حكيم ابوالقاسم فردوسى
1266
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تو بر دين زردشت پيغمبرى * اگر چند پيوستهء قيصرى بپوشيد پس جامهء شهريار * بياويخت آن تاج گوهر نگار برفتند رومى و ايرانيان * ز هر گونهء مردم اندر ميان كسى كش خرد بود چون جامه ديد * بدانست كو راى قيصر گزيد دگر گفت كاين شهريار جهان * همانا كه ترسا شد اندر نهان [ خشم گرفتن نياتوس بر بندوى و آشتى كردن مريم در ميانشان ] دگر روز خسرو بياراست گاه * بسر بر نهاد آن كيانى كلاه نهادند در گلشن سور خوان * چنين گفت پس روميان را بخوان بيامد نياطوس با روميان * نشستند با فيلسوفان بخوان چو خسرو فرود آمد از تخت بار * ابا جامهء روم گوهر نگار خراميد خندان و بر خوان نشست * بشد نيز بندوى برسم بدست جهاندار بگرفت واژ نهان * بزمزم همى راى زد با مهان نياطوس كان ديد بنداخت نان * از آشفتگى باز پس شد ز خوان همى گفت واژ و چليپا بهم * ز قيصر بود بر مسيحا ستم چو بندوى ديد آن بزد پشت دست * بخوان بر به روى چليپا پرست غمى گشت زان كار خسرو چو ديد * برخساره شد چون گل شنبليد بگستهم گفت اين گو بىخرد * نبايد كه بىداورى مىخورد و را با نياطوس رومى چه كار * تن خويش را كرد امروز خوار نياطوس زان جايگه بر نشست * بلشكرگه خويش شد نيم مست بپوشيد رومى زره رزم را * ز بهر تبه كردن بزم را سواران رومى همه جنگ جوى * بدرگاه خسرو نهادند روى هم آنگه ز لشكر سوارى چو باد * بخسرو فرستاد رومى نژاد كه بندوى ناكس چرا پشت دست * زند بر رخ مرد يزدان پرست گر او را فرستى بنزديك من * و گر نه ببين شورش انجمن ز من بيش پيچى كنون كز رهى * كه جويد همى تخت شاهنشهى چو بشنيد خسرو بر آشفت و گفت * كه كس دين يزدان نيارد نهفت كيومرث و جمشيد تا كىقباد * كسى از مسيحا نكردند ياد مبادا كه دين نياكان خويش * گزيده سرافراز و پاكان خويش گذارم بدين مسيحا شوم * نگيرم بخوان واژ و ترسا شوم تو تنها همى كژّ گيرى شمار * هنر ديدم از روميان روز كار بخسرو چنين گفت مريم كه من * به پا آورم جنگ اين انجمن به من ده سرافراز بندوى را * كه تا روميان از پى روى را ببينند و باز آرمش تن درست * كسى بيهده جنگ هرگز نجست فرستاد بندوى را شهريار * بنزد نياطوس با ده سوار همان نيز مريم زن هوشمند * كه بودى هميشه لبانش بپند به دو گفت رو با برادر پدر * بگو اى بد انديش پر خاشخر نديدى كه با شاه قيصر چه گفت * ز بهر بزرگى ورا بود جفت